این روز ها به آرومی می گذره
بخیه هام رو کشیدم احساس می کنم پشتم سبک شده
امید وارم به لطف خدا دیگه تکرار نشه
اگه شد حتماحکمتیه که خودم نمیدونم چیه و اگر هم نه رحمت خودشه
پنج شنبه عروسی دختر خالم بود
یه سوتی اساسی دادم که کلی خجالت کشیدم
زمانی که داشتم با داداشم می رقصیدم (البته همه جا تاریک بود و رقص نور داشت ) اشتباهی تو تاریکی به جای داداشم کمر یکی از دوستان رو گرفتم یهو دیدم چرا رنگ کت دادشم عوض شده که فهمیدم ای داد بیداد یکی دیگه رو گرفتم که باعث خنده کل فامیل شده و خجالتش برام موند![]()
![]()
به نام مهربونم
اتاق شماره 3 تخت هفت، همراه طیبه وارد اتاق شدم یه اتاق سه تخته بود یه پنجره بزرگ داشت که هم حیاط و هم داخل Icu معلوم بود و یه یخچال کوچولو تخت 7و 8 خالی بود تخت 9 یه خانم حدود 40 ساله بود که پسرش کنارش بود سلام کردیم و روی صندلی نشستیم تا یکی از پرسنل بیاد و ملحفه جدید بندازه روی تخت، تخت 9 که اسمش نسرین خانم بود پرسید چرا اومدی اینجا و مشکلت چیه و دکترت کیه گفتم تو کمرم تومور دارم و دکترم روزبه هست گفت خوش بحالت بهترین دکتر و خوش قول ترین دکتر این بخشه گفتم چطور؟ گفت دکتر من شیرانیه و 50 روزه اینجام هنوز تکلیفم معلوم نشده گفتم چرا مگه مشکل شما چیه ؟چی شدین ؟ گفت تو خط ویژه اتوبوس موتور بهم زد و این طور ناکارم کرد با لهجه ی شیرین ترکی فارسی حرف میزد وقتی با شوهر و پسرش ترکی حرف میزد من چیزی سر در نمی آوردم یه کم که گذشت برای تخت 8 هم مریض اومد اول فکر کردم مریض خانم میانسالی هست که همراه دوتا دختر جوونش اومده اما بعد متوجه شدم که دختر جوونی که همراهشونه مریضه بعد از چند دقیقه خدمه اومد و ملحفه ها رو عوض کرد وتخت رو اماده کرد و تحویل داد بعد هم بهمون لباس دادن لباسی گشاد که 10 نفر توش جا میشدن قیافم حسابی دیدنی و خنده دار شده بود یه کم که گذشت ساعت ملاقات بود من و تخت 8 ملاقاتی نداشتیم من با طیبه حرف میزدم و اون با مادرش ، حدود ساعت 4 بود که مامان تخت 8 از من پرسید که مشکلت چیه و سر حرف رو باز کرد من که با اشتیاق به مهتاب نگاه میکردم ( تخت 8 ) دلم می خواست هر چه زودتر با اون هم کلام بشم اون خیلی ساکت و آروم بود وقتی حرف میزد به زور صداش رو میشنیدی خلاصه یه کم من از خودم گفتم و یه کم مامان مهتاب از مهتاب ، گفت که تومور مغزی داره و این دومین باریه که داره عمل میکنه دلم گرفت اون خیلی جوونه ، مهتاب خواب بود من داشتم کتاب می خوندم و دختر خالم داشت با یکی از مریض ها حرف میزد آجی سودابه بهم زنگ زد و گفت نزدیک بیمارستان هستن و به زودی میرسن از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم واسه همین بلند شدم و تو راهرو این طرف اون طرف می کردم وقتی مامان اینا اومدم هر دوی اونا رو چند دقیقه تو بغل خودم نگه داشتم تا خوب حسشون کنم ، از تمام لحظاتی که با اونا بودم لذت بردم شب مامان خواست بمونه اما گفتم نه من میتونم کارم رو انجام بدم باشه بعد عمل با هزار بدبختی مامان رو راضی کردم تا بعد عمل پیشم بمونه بعد خدا حافظی کردن و رفتن .
مهتاب خیلی کم حرف بود و غذا نمیخورد اما هر طور بود در دوستی رو باز کردم باهاش حرف میزدم و شوخی میکردم با هم می خندیدیم و از باهم بودن لذت می بردیم سر به سرش میذاشتم حرف های خوب میزدیم اهنگ میذاشتم حتی میرقصیدم تا اون شاد باشه از ته قلبم دوستش داشتم مامان مهتاب از ارتباط من با دخترش خیلی خوشحال بود می گفت باید ببرمت اصفهان شوهرت بدم تا پیش من و مهتاب بمونی و من هم به شوخی جواب مثبت میدادم وقتی مهتاب غذا نمی خورد یه جا کلیدی داشتم به شکل کرم که خیلی ناز بود سرش رو از کیفم بیرون می آوردم و با صدای مخصوص خودم می گفتم باز نمیخوای غذا بخوری و مهتاب با لبخند غذا می خورد این بهترین لحظه ها برای من بود.
نسرین خانم از دیدن من و کارام خوشحال بود اون نا امید بود منم قصه ی پام رو براش گفتم واز توکل به خدا بعد هم گفتم بیا به مسجد محله ما نذر کن صلوات مطمئن باش جواب می گیری و خدا رو شکر خیلی زود تکلیفش معلوم شد و قرار جراحیش روشن شد بهم گفت این مسجد شما کارمو پیش برد من خیلی خوشحال شدم خدایا شکرت
و اما من و مهتاب ما تو این دو سه روزه حسابی باهم جور شده بودیم یه شب دکتر پهلوانی اومده بود تا هر دوی ما رو معاینه کنه اول اومد سراغ من همین طور که حرف میزد تو پرونده هم می نوشت تا این که اومد جلوی تختم تا پاهامو ببینه همین طور که ایستاده بود زنجیری که از سقف برای سرم آویزون بود اروم به سرش تماس داشت و اون هی به سرش دست میکشید مثل این که یه حشره رو بخواد دور کنه من که متوجه شدم داشتم از خنده می ترکیدم ،گفتم دکتر بالای سرتون ، که خودش هم خندش گرفته بود همش خدا خدا می کردم که زودتر بره چون خنده ام بند نمی اومد بعد 10 دقیقه که رفت بیرن از خنده غش کردم مهتاب نگام کرد و اروم خندید گفت خیلی باحالی
، مهتاب بهترین دوستم قبل از من عمل داشت شب عمل وقتی موهاش رو تراشیدن برام خیلی سخت بود برم تو اتاق اما با لبخند رفتم تو قیافش معصوم تر از قبل شده بود بهش گفتم کلی مایعات باید بخوری بعد عمل حسابی تشنت میشه و اون با لبخندی که هنوز جلوی چشمامه بهم نگاه میکرد بهش می گفتم یادت نره من تو اتاق عمل بالای سرتم به سقف چسبیدم زن عنکبوتی یادت نره خودم می خندونمت و اون با لبخند جوابم رو میداد فردای اون شب مهتاب رفت تو اتاق عمل تا دم در اتاق عمل رفتم،الان تقریبا 18 روزه که اون به هوش نیومده خیلی نگرانم اما امیدم به خداست تو بیمارستان همه رو مهتاب صدا می کردم دوستم مهرنوش می گفت چرا انقدر خودت رو اذیت می کنی ، من تنها می تونم بگم شما درک نمیکنید من چی میگم، مثل دیوونه ها می رفتم پشت در icu با خودم حرف میزدم می گفتم مهتاب تو منو می بینی امان من نه، تو رو خدا پاشو من این بیرون منتظرم
تا در icu باز میشد از پرستارا خبرش رو می گرفتم اما می گفتن هنوز تغییری نکرد یه شب از یکی از پرسنل آقای نوری خواستم از مهتاب برام خبر بیاره اون وارد icu شد و بهم گفت میتونی بیای تو از نزدیک ببینی رفتم تو مهتاب رو تخت 2 آروم و بی صدا خواب بود دلم شکست نتونستم جلوتر برم برگشتم بیرون الان چند هفته س منتظرم زنگ میزنم و خبر می گیرم اما هنوز به هوش نیومده از شما خواهش می کنم با تمام جودم برای مهتاب من دعا کنید دعا کنید تا دفعه بعد بنویسم مهتاب به هوش اومده و حالش خوبه یادتون نره واسه مهتابم دعا کنید لطفا
به نام مهربونم
من از روز دوشنبه صب شروع کردم به تماس گرفتن با بیمارستان هر روز صب اولین کاری که می کردم همین بود و جوابی هم که می شنیدم این بود که خانم تخت خالی نداریم و شما فردا تماس بگیرید همین و گوشی رو قطع می کردن روز هامو همین طور الکی داشتم از دست می دادم و بابت این قضیه خیلی ناراحت بودم ، اوج ناراحتی من روز پنج شنبه 30 مهر بود دومین سالگرد بابا بود من تنها توی کرج بودم و از این که تو همچین روزی کنار خانوادم نبودم خیلی ناراحت بود م ، صب پنجشنبه که با بیمارستان تماس گرفتم حسابی کلافه بودم به پرستاری که پشت خط بود گفتم خواهش می کنم خانم من شهرستانی هستم تهران هم جایی رو ندارم تا بمونم تو رو خدا یه کاری کنید تا من بستری شم بعد از کلی التماس گفت شما روز شنبه بیاین بیمارستان اگه تختی خالی شد بستری میشی اما بهتون قول نمیدم ، تو این فاصله همش خدا خدا می کردم تا بتونم شنبه بستری شم ، جمعه عصر با دخترخالم با مترو راهی تهران شدیم( خدا یا به اهالی ساکن کرج تهران صبر جمیل عطا بفرما با این شلوغی مترو، آدم شانس بیاره سالم بیرون بیاد ) و شب رو خونه ی خواهرش موندیم اون شب با دختر خاله هام و بابچه هاش رفتیم سینما شب خوبی بود اما من تا صب نتونستم چشم روی هم بذارم از بس فکر کرده بودم که فردا چی میشه؟ مغزم داشت می ترکید واسه همین به رادیوی گوشیم گوش دادم تا صب، ساعت 7 بود که با دختر خالم طیبه رفتیم بیمارستان ساعت 8:30 بود که رسیدیم بیمارستان سینا، مستقیم رفتیم به بخش جراحی مغز و اعصاب زنان ، به سمت ایستگاه پرستاری رفتم و خودم رو معرفی کردم و گفتم یه هفته س که منتظر هستم تا تخت خالی شه ، پرستار بخش گفت امروز هم تخت نداریم ، گفتم ولی شما گفتین تا من امروز بیام خواهش می کنم یه کاری کنید تا بستری شم ، بعد گفت اگه دکتر صادقی گفت بستری میشی اگه نه که هیچ ما باهاتون تماس می گیریم گفتم که کجان دکتر صادقی گفت تو کلاس درس ، از بخش (ج 1 ز ) اومدم بیرون کلاس درس دقیقا تو بخش مقابل یعنی (ج ا م ) بود رفتم در زدم و اولین کسی که دیدم دکتر پهلوانی بود انگار منجی من بوده باشه گفتم دکتر بخش بستریم نمیکنه سری به علامت سکوت تکون داد و در رو بست بهم گفتن منتظر باش تا کلاس تمام شه من با گلویی بغض کرده پشت در بخش کنار دختر خالم منتظر موندم 15 دقیقه بعد ( بعد از این که زیر لب کلی غر غر کردم که چرا ؟ میگه چی میشه ؟ گناه دارم ؟ غریبم ! شهرستانیم ) تونستم دکتر صادقی رو ببینم کلی التماس کردم تا بالاخره گفت بیرون بخش بمون اگه دکتر روزبه تایید کرد بستری میشی ، همچنان پشت در روی یه صندلی شکسته منتظر بودم تا از بخش صدا کردن خانم ع بیان تو بخش ، کلی خوشحال شدم وقتی داشتم می رفتم تو بخش دکتر صادقی رو دیدم که گفت زیاد خوشحال نباش ممکنه زمان بستری بودنت طولانی باشه من تو دلم گفتم همین که تونستم شما رو راضی کنم که بستری شم کار بزرگی کردم بعد دوباره رفتم ایستگاه پرستاری روی یه تیکه کاغذ مراحلی رو باید پشت سر میذاشتم رو نوشت و داد دستم گفت برو اینا رو انجام بده بیا ، اولین کار نوار قلب بود ، بعد هم مشاوره پزشکی و بعد هم مشاوره بیهوشی ،بعد هم دفتر پذیرش و در انتها صندق تا تمام این کار ها انجام شه ساعت شد 12:30 و من بالاخره با برگه پذیرش راهی بخش شدم تخت شماره 7 مال من شد بعد با سودابه تماس گرفتم اون بیچاره بالای 10 بار تماس گرفته بود که چی کار کردم وقتی گفتم کارم تمام شد بستری شدم خیلی خوشحال شد و گفت ما امشب حرکت می کنیم میایم تهران خیلی خوشحال بودم بعد از یه هفته خواهر عزیزم و مامان خوبم رو می دیدم .
به نام مهربونم
26 مهر من باید برای معاینه تهران می بودم واسه همین شب قبلش به خواهرم گفتم غیر از مدارک پزشکی لوازم شخصی خودم رو هم بردارم که اگه موندنی شدم همه چیز باهام باشه اون گفت که نه بابا ما تازه می خوایم بریم برای عمل وقت بگیریم و باید تمام کارها رو برنامه ریزی باشه و مسعود شوهرش هم تمام حرف های اونو تایید کرد خلاصه من به حرف هر دوی اونا گوش دادم و صبح یکشنبه حدود ساعت 3 سبک بار راهی تهران شدیم توی جاده مثل همیشه از بودن کنار عزیزانم لذت بردم و هوا واقعا خوب بود ، ما حدود ساعت 7 بود که رسیدیم به بیمارستان سینا برگه معرفی نامه ای که از دکتر علی آبادی داشتیم رو به نگهبانی نشون دادیم و اون ما رو به درمانگاه راهنمایی کرد ، درمانگاه تقریبا شلوغ بود ، از منشی دکتر روزبه وقت گرفتیم و منتظر شدیم تا خودش بیاد حدود ساعت 30/8 بود که دکتر اومد ما اولین نفری بودیم که وقت داشتیم ، وقتی وارد شدیم یه پزشک جوون رو دیدم رفتم جلو روی صندلی نزدیک دکتر نشستم و برگه ی معرفی نامه ام رو نشون دادم اون بعد از خوندن نامه به عکسها نگاه کرد داشتم فکر می کردم که دکتر روزبه چقدر جوونه که دیدم یه آقایی میان سال با قدی متوسط و لاغر اندام وارد اتاق شد تازه فهمیدم که دکتر روزبه همین آقای تازه وارده دوباره با دکتر سلام و علیک کردیم و اون منو معاینه کرد و گفت همین الان برو تو بخش بستری شو، من و سودابه دهنمون باز مونده بود با این سرعت برای بستری شدن باید اقدام می کردیم ، سودابه به دکتر گفت ببخشید نمیشه برای هفته ی آینده بهمون وقت بدید ، دکتر هم برگشت گفت تمام بیماران من باید دو هفته قبل از عمل باید تو بیمارستان بستری شن شما هم همین الان برو بستری شو، ما دیگه چیزی نگفتیم و کارت بستری که دکتر پهلوانی ( همون دکتر جوون که بعد اسمش رو فهمیدم ) نوشت رو گرفتیم و رفتیم به بخش جراحی مغزو اعصاب زنان ، کارت رو به پرستار بخش نشون دادیم و گفت که فعلا ً تخت خالی نداریم شما فردا سر بزنید تا اگه تخت خالی شد بهتون تخت بدیم یا هر روز تماس بگیرید تا بهتون بگیم بیایید یا نه ؟ ، شما قبل از تمام شدن ساعت اداری باید اینجا حاضر باشید وگرنه تخت رو از دست میدین که ما گفتیم اخه ما شهرستانی هستیم تا خودمون رو برسونیم شاید دیر بشه که پرستار گفت باید یه جوری این مسئله رو حل کنید و دیگه چیزی نگفت .
من و سودابه از بخش بیرون اومدیم رفتیم پیش مسعود که تو ماشین منتظر بود ماجرا رو براش تعریف کردیم گفت یه کاری می کنیم مدارک رو میدیم به یکی از آشنا هایی که توی تهران داریم هر وقت گفتن که بیاین برای بستری اونا رو می فرستیم تا کار های مقدماتی رو انجام بدن تا ما خودمون رو برسونیم، بعد با چند نفر تماس گرفتیم از جمله خاله ناهید خودمون ( دختر حاجی ) اما دیدیم که باز هم نمیشه ممکنه براشون مشکل باشه و نتونن خودشون رو برسونن ،که من گفتم من میرم خونه خاله جون اینا کرج ،حداقل کرج به تهران نزدیک تره و اونا هم قبول کردن ، ناهار رو یه چیزی بیرون خوردیم تو راه کرج آقا مسعود ما رو به شهرک سینمایی برد و ما رو دور شهرک چرخوند البته دور دیوار شهرک و ساختمون هایی که از دیوار شهرک معلوم بود رو معرفی کرد هر چی گفتم بریم تو گفت نه دیر میشه، بری تو شهرک دو سه ساعتی طول میکشه و ما باید برگردیم خونه ، حق رو به اون دادم و راهی خونه ی خاله جون شدیم ساعت 3 بود که رسیدیم خونه ی خاله جون من که هیچی همراهم نداشتم کلافه بودم و گفتم دیدن بهتون نگفتم وسایلم رو بردارم ، مسعود هم کلی اذیتم کرد سودابه گفت فوقش میری چند تا چیزی که می خوای میخری خوب ، موقع خدا حافظی هر دوی اونا رو بوسیدم انگار داشتن قلبم رو می کندن خدا حافظی سخت بود اما اونا باید برمیگشتن عصر اون روز با دختر خاله ام رفتیم و خرید کردیم اون شب انقد که خسته بودم نفهمیدم کی خوابم برد .
به نام مهربونم
دوباره آسمان بعد از مدت ها که انگار سال ها طول کشیده برگشته تا بازم اینجا پر حرفی کنه ، اتفاقات زیادی رو پشت سر گذاشتم آدم های زیادی رو دیدم و با فراز و فرود های زیادی تو این مدت آشنا شدم
دلم واقعا برای اینجا تنگ شده بود ![]()
نمی دونم باید از کجا شروع کنم
اما هر چی بتونم ویادم مونده باشه رو می نویسم
حال عمومیم خوبه فقط یه کم ضعیف شدم که اونم درست میشه
بزودی میام و همه چیز رو میگم.
الهی به امید تو ......
از اونجایی که تا شنبه شاید نتونم آپ کنم میگم
یکشنبه صب باید باشم بیمارستان سینا ![]()
نگرانم که دکتر روزبه چه تصمیمی میگیره ![]()
خدا کنه زودتر عمل کنه و من و از این برو بیا ها خلاص ![]()
اگه یه وقت عملی شدم
خبرش رو به دختر حاجی (خاله ناهید خودمون ) میدم تا در جریان باشید
پس میتونید از ناهید جون جویای حال من باشید ![]()
من هستم
آسمان هست
پنجره هست
قلم هست
کاغذ
کاغذی نیافتم تا حک کنم کلمه ، کلمه ی ذهنم را
کلمات یکی پس از دیگری
انگار در صف شیر هستند و عجله دارند
هجوم می آورند
یکی یکی از جای دنجی که هستند خارج می شوند
آخر یکی به آنها بگوید، این بیرون خبری نیست
کجا ؟
کجا؟
هی تو !
.
.
.
.
آخر یکی لب به سخن می گشاید و می گوید
می خواهم تجربه کنم
آرام زیر لب می گویم چه را خواهی تجربه کنی ؟
در حالی که یکی یکی از کاسه ی ذهنم بیرون می پرند
عشق
امید
ترس
اضطراب
تلاش
صبر
زندگی .....
به نام مهربونم
- این روز ها معمولین معمولی تر از معمولی
- تو که لالایی بلدی آسی چرا خوابت نمی بره
- به همه امید میدی انرژی مثلا مثبت میدی و دیگران فکر میکنن تو سرشار از این انرژی هستی
- برای خودت انرژی بذار
- به حرف هات عمل کن تا بتونی تاثیر گذار باشی
- کلاس سنتور تعطیل تا تکلیف عملم معلوم شه
-سر آهنگ دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را .......
توقف کردم
- تو رفتی ......
- دوباره تنها شدم ....
- دل می رود ز دستم رو برای دلم میزنم
- کتاب چه کسی باور می کند، اسم فاخته منو یاد تو میندازه
- نمی دونم هیچ وقت دوباره می بینمت؟ فقط از تو خاطرات و یادگاری که دادی مونده .
- یادگاریت رو دوست دارم خیلی
- شیرینی این هفته به حضور مدی، ملی و الی تو خونمون بود
- ملی جون 2500 داد و شکلات خرید و تا تایم آخری که بود تو خونمون خفم کرد
- زنگ هم میزنم میگه 2500 یادت نره ها تازه تو قسمت نظرات هم میگه آسی 2500
- امروز صبح سفره صلوات خونه ی خاله جون بود اولین باری بود که همچین سفره ای رو دیدم برایم جذاب بود آخر مراسم همه با هم تو سکوت 14000 صلوات فرستادن
- آهای مردم چوب سادگی نخورید که خیلی درد داره
- زمان بایست می خوام بار غصه هارو بیرون بریزم آسوده حرکت کنم
- رحیم جان آخه چی بکشم ذهنی من
به نام مهربونم
بالاخره بعد این همه انتظار سه شنبه شب دوستم تماس گرفت و گفت برای چهار شنبه ساعت 4 برام وقت دکتر گرفته کلی خوشحال شدم و ازش تشکر کردم گفت برو نماز حاجت بخون تا فردا خبرای خوبی از دکتر بگیری من هم کلی دعا کردم تا بتونم دکتر کمیابم رو ببینم خلاصه بعد کلی انتظار ساعت 3 روز چهارشنبه راهی ساری شدیم و تا برسیم تقریبا یک ساعت و نیم طول کشید وقتی رسیدیم دیدم چند نفر دم راه پله نشستن وقتی خواستم برم بالا یه خانمی گفت مریض دکتر علی آبادی هستی گفتم اره گفت نمیاد عزیزم چشام گشاد شد و گفتم چی نمیاد؟ بعد پله ها رو بالا رفتم تا از منشی دکتر سوال کنم وقتی وارد شدم منشی داشت برای مریضا زنگ میزد و خبر می داد که نیان، رفتم جلو و گفتم دکتر نمیاد گفت نه شما می تونید برای فردا صبح برید کلنیک یا شنبه تماس بگیرید اگه دکتر بود بعد بیاین بعد دست از پا دراز تر برگشتیم خونه تو دلم گفتم من باید تا قبل از شنبه دکتر رو ببینم مردم از بلاتکلیفی واسه همین پنج شنبه صبح ساعت 5/7 از خونه با مامان راهی شدیم و تا برسیم به کلنیک ساعت 9 شده بود و سر ساعت اونجا بودیم به منشی دکتر گفتم من ....... میام دکتر چه ساعتی میان مطب گفت ساعت 2 بعد از ظهر دوباره گفتم واقعا گفت اره، وای حالا تا ساعت 2 چیکار میکردیم چاره ای نبود جز انتظاری سخت ، سودابه که همش با ما در تماس بود زنگ زد و گفت بریم خونه ی یکی از دوستاش که اونجا بود اما من گفتم میترسم دکتر یه وقت زودتر بیاد و من اونو نبینم واسه همین گفتم از کنار در اتاق دکتر تکون نمیخورم و تا ساعت دو همون جا بس نشستم و بعد از انتظاری بیش از 5 ساعت دکتر اومد ، وقتی دکتر اومد انقده هیجان زده شده بودم که حال خودم رو نمی دونستم ، وقتی هم نوبتم شد و رفتم تو دکتر به عکس های من به دقت نگاه کرد و گفت تعداد تومور ها زیاده و جاهای حساسی هم هست باید به دقت جراحی بشه ، گفتم نمیشه تو شهر خودم یه جراح عمومی عمل رو انجام بده گفت نه چون احتمال آسیب دیدن عصب هست و بیمارستان های شمال مناسب این کار نیست و منو به دکتر روزبه تو بیمارستان سینا معرفی کرد حالا نمی دونم چقد باید دنبال روزبه بگردم امروز شمارش رو از اطلاعات تهران گرفتم عصر باید زنگ بزنم و وقت بگیرم
موندم اگه بیام تهران برای جراحی خیلی سخته بخصوص برای مامان اینا و تنها تو بیمارستان بودن رو دوست ندارم اینجا که باشم دورم شلوغه و همه هستن و مامان و سودابه خسته نمیشن اما تهران ......
بازم باید بگم الهی به امید تو
به نام مهربونم
بالش جایی یا چیزی که وقتی به آرامش نیاز داریم سرمون رو میذاریم رو اون
وقتی با دنیا قهریم یا سرمون رو میذاریم روش و گریه می کنیم یا با مشت و لگد بهش می کوبیم
اما دو شبه که بالشم اشک رو گونه های منو پاک میکنه و همدمم شده
خوب هر کسی به یه دلیلی گریه می کنه من ...... شاید ندونم چرا ؟
اما
آن سوی نداشتن ها و دلتنگیها همیشه خدایی هست که داشتنش جبران
نداشته ها و دلتنگی هاست
با این جمله قلبم آروم میشه
