به نام مهربونم
دوباره آسمان بعد از مدت ها که انگار سال ها طول کشیده برگشته تا بازم اینجا پر حرفی کنه ، اتفاقات زیادی رو پشت سر گذاشتم آدم های زیادی رو دیدم و با فراز و فرود های زیادی تو این مدت آشنا شدم
دلم واقعا برای اینجا تنگ شده بود ![]()
نمی دونم باید از کجا شروع کنم
اما هر چی بتونم ویادم مونده باشه رو می نویسم
حال عمومیم خوبه فقط یه کم ضعیف شدم که اونم درست میشه
بزودی میام و همه چیز رو میگم.
الهی به امید تو ......
از اونجایی که تا شنبه شاید نتونم آپ کنم میگم
یکشنبه صب باید باشم بیمارستان سینا ![]()
نگرانم که دکتر روزبه چه تصمیمی میگیره ![]()
خدا کنه زودتر عمل کنه و من و از این برو بیا ها خلاص ![]()
اگه یه وقت عملی شدم
خبرش رو به دختر حاجی (خاله ناهید خودمون ) میدم تا در جریان باشید
پس میتونید از ناهید جون جویای حال من باشید ![]()
من هستم
آسمان هست
پنجره هست
قلم هست
کاغذ
کاغذی نیافتم تا حک کنم کلمه ، کلمه ی ذهنم را
کلمات یکی پس از دیگری
انگار در صف شیر هستند و عجله دارند
هجوم می آورند
یکی یکی از جای دنجی که هستند خارج می شوند
آخر یکی به آنها بگوید، این بیرون خبری نیست
کجا ؟
کجا؟
هی تو !
.
.
.
.
آخر یکی لب به سخن می گشاید و می گوید
می خواهم تجربه کنم
آرام زیر لب می گویم چه را خواهی تجربه کنی ؟
در حالی که یکی یکی از کاسه ی ذهنم بیرون می پرند
عشق
امید
ترس
اضطراب
تلاش
صبر
زندگی .....
به نام مهربونم
- این روز ها معمولین معمولی تر از معمولی
- تو که لالایی بلدی آسی چرا خوابت نمی بره
- به همه امید میدی انرژی مثلا مثبت میدی و دیگران فکر میکنن تو سرشار از این انرژی هستی
- برای خودت انرژی بذار
- به حرف هات عمل کن تا بتونی تاثیر گذار باشی
- کلاس سنتور تعطیل تا تکلیف عملم معلوم شه
-سر آهنگ دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را .......
توقف کردم
- تو رفتی ......
- دوباره تنها شدم ....
- دل می رود ز دستم رو برای دلم میزنم
- کتاب چه کسی باور می کند، اسم فاخته منو یاد تو میندازه
- نمی دونم هیچ وقت دوباره می بینمت؟ فقط از تو خاطرات و یادگاری که دادی مونده .
- یادگاریت رو دوست دارم خیلی
- شیرینی این هفته به حضور مدی، ملی و الی تو خونمون بود
- ملی جون 2500 داد و شکلات خرید و تا تایم آخری که بود تو خونمون خفم کرد
- زنگ هم میزنم میگه 2500 یادت نره ها تازه تو قسمت نظرات هم میگه آسی 2500
- امروز صبح سفره صلوات خونه ی خاله جون بود اولین باری بود که همچین سفره ای رو دیدم برایم جذاب بود آخر مراسم همه با هم تو سکوت 14000 صلوات فرستادن
- آهای مردم چوب سادگی نخورید که خیلی درد داره
- زمان بایست می خوام بار غصه هارو بیرون بریزم آسوده حرکت کنم
- رحیم جان آخه چی بکشم ذهنی من
به نام مهربونم
بالاخره بعد این همه انتظار سه شنبه شب دوستم تماس گرفت و گفت برای چهار شنبه ساعت 4 برام وقت دکتر گرفته کلی خوشحال شدم و ازش تشکر کردم گفت برو نماز حاجت بخون تا فردا خبرای خوبی از دکتر بگیری من هم کلی دعا کردم تا بتونم دکتر کمیابم رو ببینم خلاصه بعد کلی انتظار ساعت 3 روز چهارشنبه راهی ساری شدیم و تا برسیم تقریبا یک ساعت و نیم طول کشید وقتی رسیدیم دیدم چند نفر دم راه پله نشستن وقتی خواستم برم بالا یه خانمی گفت مریض دکتر علی آبادی هستی گفتم اره گفت نمیاد عزیزم چشام گشاد شد و گفتم چی نمیاد؟ بعد پله ها رو بالا رفتم تا از منشی دکتر سوال کنم وقتی وارد شدم منشی داشت برای مریضا زنگ میزد و خبر می داد که نیان، رفتم جلو و گفتم دکتر نمیاد گفت نه شما می تونید برای فردا صبح برید کلنیک یا شنبه تماس بگیرید اگه دکتر بود بعد بیاین بعد دست از پا دراز تر برگشتیم خونه تو دلم گفتم من باید تا قبل از شنبه دکتر رو ببینم مردم از بلاتکلیفی واسه همین پنج شنبه صبح ساعت 5/7 از خونه با مامان راهی شدیم و تا برسیم به کلنیک ساعت 9 شده بود و سر ساعت اونجا بودیم به منشی دکتر گفتم من ....... میام دکتر چه ساعتی میان مطب گفت ساعت 2 بعد از ظهر دوباره گفتم واقعا گفت اره، وای حالا تا ساعت 2 چیکار میکردیم چاره ای نبود جز انتظاری سخت ، سودابه که همش با ما در تماس بود زنگ زد و گفت بریم خونه ی یکی از دوستاش که اونجا بود اما من گفتم میترسم دکتر یه وقت زودتر بیاد و من اونو نبینم واسه همین گفتم از کنار در اتاق دکتر تکون نمیخورم و تا ساعت دو همون جا بس نشستم و بعد از انتظاری بیش از 5 ساعت دکتر اومد ، وقتی دکتر اومد انقده هیجان زده شده بودم که حال خودم رو نمی دونستم ، وقتی هم نوبتم شد و رفتم تو دکتر به عکس های من به دقت نگاه کرد و گفت تعداد تومور ها زیاده و جاهای حساسی هم هست باید به دقت جراحی بشه ، گفتم نمیشه تو شهر خودم یه جراح عمومی عمل رو انجام بده گفت نه چون احتمال آسیب دیدن عصب هست و بیمارستان های شمال مناسب این کار نیست و منو به دکتر روزبه تو بیمارستان سینا معرفی کرد حالا نمی دونم چقد باید دنبال روزبه بگردم امروز شمارش رو از اطلاعات تهران گرفتم عصر باید زنگ بزنم و وقت بگیرم
موندم اگه بیام تهران برای جراحی خیلی سخته بخصوص برای مامان اینا و تنها تو بیمارستان بودن رو دوست ندارم اینجا که باشم دورم شلوغه و همه هستن و مامان و سودابه خسته نمیشن اما تهران ......
بازم باید بگم الهی به امید تو
به نام مهربونم
بالش جایی یا چیزی که وقتی به آرامش نیاز داریم سرمون رو میذاریم رو اون
وقتی با دنیا قهریم یا سرمون رو میذاریم روش و گریه می کنیم یا با مشت و لگد بهش می کوبیم
اما دو شبه که بالشم اشک رو گونه های منو پاک میکنه و همدمم شده
خوب هر کسی به یه دلیلی گریه می کنه من ...... شاید ندونم چرا ؟
اما
آن سوی نداشتن ها و دلتنگیها همیشه خدایی هست که داشتنش جبران
نداشته ها و دلتنگی هاست
با این جمله قلبم آروم میشه
به نام مهربونم
چهار شنبه ظهر ما به اتفاق خانواده دوست مسعود به طرف شهمیرزاد حرکت کردیم خیلی وقت بود از جاده فیروز کوه رد نشده بودم ، جاده خیلی قشنگ بود سبز سبز و بارونی که میبارید یه طراوت دیگه ای به جاده می داد بعد از سه ساعت به مقصد رسیدیم خونه ی مادربزرگ مسعود خیلی قشنگ بود دو اتاق تو در تو یه طرف حیاط دو تا دیگه هم طرف دیگه ی حیاط آشپز خونه هم یه گوشه ی دیگه بود چند تا درخت و گل هم حیاط رو زیبا تر کرده بودن هوا خیلی سرد بود یعنی از صبح تا ظهر دمای معتدلی داشت از بعد از ظهر هوا سرد می شد انقدر سرد بود که احساس می کردم الانه که یخ بزنم توی دو روزی که اونجا بودیم خیلی خوش گذشت تمام کوچه های شهمیرزاد رو گشتیم واقعا دیدنی بود یه منطقه کوچیک و سبز تو دل کوه که از بالای کوه دیدنی تر هم بود اما حیف که این بافت قدیمی و سنتی ، کوچه های باریک و سنگ چین شده درهای چوبی و دیوار های گلی جای خودشون را داشتن کم کم به آجر و سیمان و آهن با کوچه های پهن و ماشین رو می دادن فکر کنم تا چند سال آینده چیزی از این خونه ها و کوچه ها باقی نمونه ، به سمنان و منطقه جزین هم سر زدیدم که واقعا گرم بود موقع برگشت هم از جاده کیاسر برگشتیم وبار دیگه میشد به به خالق زیبایی های طبیعت آفرین گفت .
هنوز نتونستم حتی با بند (پ ) هم برای دکتر وقت بگیرم واقعا کلافه شدم و درمونده این دیگه چه دکتریه خدا می دونه با این وقت دادنش، همش نیست ،نظم کارام بهم ریخته و یه جورایی بین زمین و آسمونم
یه اتفاق خوب افتاده اینه که ما از طبقه چهارم به طبقه ی دوم اومدیم این برای من و پاهام بخصوص پای چپم که درد سیاتیکش زیاد شده بود خیلی عالی بود نمی تونید باور کنید که چقدر خوشحالم الانم دفترم و یکی از دوستان اومده تا سیم کشی ها رو درست کنه منتظرم تا تلفن رو وصل کنه و من هم آپ کنم
به نام مهربونم
اول از هر چیزی عید فطر همه مبارک نماز روزه ها قبول درگاه حضرت دوست .
دوم این که باید بگم شرمنده که این روز ها همش دارم از دکتر و بیمارستان می گم چه کنم که اینها بخشی از زندگی من هستند
صبح ساعت 8 بود که سوابه اومد دنبالم و رفتیم ساری بیمارستان حدودای ساعت 9 رسیدیم رفتیم بخش ام آر آی و گفتیم که شما تماس گرفتین تا بیام ، دکتر منو ببینه مردی که پشت شیشه پذیرش بود انگار که نمیشنید سرش هم شلوغ بود علاوه بر این با همکاراش که پشت شیشه بودن داشت خوش و بش می کرد چندین بار گفتم تا توجه اش جلب شد بعد گفت بذار پرونده ت رو ببینم بعد هم گفت باید بری بالا برای سونوگرافی از لگنت بگیری دکتر مجیدی هم باید تو رو ببینه بعد با سودابه رفتیم بالا و از منشیش وقت گرفتیم دکتر هی می رفت و می اومد تقریبا یه دو ساعتی نشستیم تا نوبتم بشه قبل از این که برم تو باید مایعات می خوردم تا مثانه ام پر شه نمی دونم مثانه چه ربطی به لگن داره وقتی داشتم ایستک هایی که سودابه برام گرفته بود می خوردم ملت روزه دار داشتن نگام می کردن خیلی خجالت کشیدم وقتی به خانمی که کنارم نشته بود گفتم چرا دارم می خورم یه کم از عذاب وجدانم کم شد ، بعد که رفتم داخل اتاق دکتر دو تا دانشجو هم کنار دکتر بودن یکیش دختر و یکی دیگه هم پسره بود ، پسره داشت با دقت تمام با عکس های ام آر آی من نگاه می کرد من هم روی تخت دارز کشیدیم دکتر و اون دختره اومدن بالای سرم بعد از قسمت لگنم سونوگرافی گرفتن دکتر همچین به دختره می گفت اینجا رو ببین که منم دلم می خواست نگاه کنم اما مانیتور روش اونطرف بود انقده اون دستگاه رو به کشاله رانم فشار می داد که حسابی دردم گرفته بود بعد هم گفت بلند شو لباست رو بپوش ، نشست پشت میزش و گفت کلی باید بنویسم با این سر شلوغی که امروز دارم. وقتی شنیدم چی گفت گفتم اوضاع خیلی خرابه ؟به جای دکتر پسره جوابم رو داد و گفت نه نگران نباش شما بیرون باش تا دکتر نتیجه رو بنویسه بعد هم خارج شدم بعد مستقیم رفتم توالت که داشتم می ترکیدم تو فاصله ای که دکتر خواست نتیجه سونو رو بنویسه با سودابه رفتیم تا بانک تا کارش رو انجام بده و خیلی زود کارش تمام شد وقتی برگشتیم نتیجه رو گرفتیم چیزی به ما نگفتن و نتیجه هم انگلیسی و تخصصی نوشته شده بود حالا باید از بند (پ) برای نوبت گرفتن نوبت استفاده کنم وگرنه تا دو ماه دیگه هم نوبتم نمیشه امید وارم برای فردا بتونم وقت بگیرم یعنی در واقع برام وقت بگیرن
کتاب کافه پیانو رو خوندم کتاب قشنگی بود عاشق گل گیسو دختر شخصیت داستان شدم و از روش دل تنگی اونها و کمد لباس خوشم اومد همچنین برای همسرش پری سیما کلی دلم سوخت کتاب پر فروشی بود فکر کنم چون همه تیپ آدمی توش پیدا میشد واسه همینه
دیشب رو پشت بوم خونه خاله جون اینا به نگار گفتم چرا بعضی آدما به احساسات ما می خندن مگه احساس ادما خنده داره ؟
اونم گفت اگه ادم احساسات خودش رو برای خودش توی قلبش نگه داره بهتره تا مورد تمسخر دیگران واقع بشه
اما به نظر من احساس آدم باید بیان بشه اصلا احساس مال بیان شدنه چه کسی بهش احترام بذاره چه مسخره کنه
دلم می خواست ساعت ها اونجا باشم انگار به آسمون یه پله نزدیک تری
جدید عاشق پشت بوم شدم
چهار شنبه قراره بریم شهمیرزاد یعنی خدا کنه که بریم باید جای دیدنی باشه البته مسعود جان میگه قدیما خیلی قشنگ بود اما حالا حسابی خرابش کردن
به نام مهربونم
دیروز که تولدم بود خیلی عالی بود همه بهم تبریک می گفتن و کلی منو تحویل گرفتن حتی زمانی که کلاس بودیم استاد رحیم برام آهنگ تولدت مبارک گذاشت و ما رو ذوق مرگ کرد همه ی دوستان خوبم که حتی شاید در مورد بعضی ها فکرش رو نمی کردم یا زنگ زدن یا با sms تبریک گفتن افطار هم رو پشت بوم خونه سودابه مهمون تلاش مسعود جان بودیم آخر شب هم یه کوچولو مهمون رودخونه بابلسر
دیشب حتی علیرضا هم زنگ زد و خوشحالم کرد فکر کنم تا حالا شونصد هزار بار گفتم تولد تولد
کشتم همه رو با این تولد
شب تولدم قبل از خواب آرزو هامو به خدا گفتم می دونم حتما بهم میده اما بسته ها کی برسه خدا عالمه
یه آهنگ کوچولو ی کردی یاد گرفتم که با سنتور بزنم خیلی برام هیچان انگیزه
اما تو نشستن و تمرین کردن کمرم اذیت می کنه
اما من دلم می خواد روی کمرم رو کم کنم
امروز ظهر از ام آر ای تماس گرفتن گفتن فردا باید برم ساری چون پزشک اونجا می خواد منو ببینه
این اولین باره که پزشک ام آر آی خواسته منو ببینه
خدا خودش بخیر کنه
خدایا خدایا نمی دونی چقدر خوشحالم که تو این دنیای مجازی دوستایی دارم که دوستشون دارم حتی بعضی ها از قالب مجازی خارج شدن و به واقعیت تبدیل ، دوستشون دارم این یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین چیز هایی هست که دارم وبلاگم رو به اندازه نقاشی و سازم دوست دارم .
به نام مهربونم
بعد از این که از تهران اومدم یکی از دوستانم یه پزشک جراح مغز و اعصاب رو بهم معرفی کرد و گفت که حرف اول رو تو استان مازندران میزنه بهتره اونم تو رو ببینه و نظرش رو بده و خودش توسط همسر برادرش که پرستاره خیلی زود برام نوبت گرفت .
و من با سودابه و مسعود با هم رفتیم به شهری که دکتر اونجا بود . دکتر بعد از دیدن من همون نظر پزشک های تهران رو داد ازش پرسیدم یعنی میشه علمی که هر روز رو به پیشرفته نتونه برای من کاری انجام بده
دکتر درحالی که داشت به عکسم نگاه می کرد گفت ما همیشه بین همکارای خودمون میگیم که اگه ما یه مسئله رو حل کنیم 10 تا مسئله دیگه به وجود میاد
ازش پرسیدم نظر شما در مورد جراحی چیه ؟
گفت اگر به حدی برسه که آزار دهنده باشه باید توده ها برداشته شه و اگر نه همون طور بمونه بهتره و برام یه ام .ار. آی جدید نوشت .
جمعه یه عالمه مهمون داشتیم با این که از خستگی مردم اما خوش گذشت
با این که درس اول سنتور هستم رفتم سنتور رو بر داشتم و آوردم و با اعتماد به نفس کامل تو جمع زدم
امروز رفتم ام .آر . آی
با کلی معطلی عکس گرفتم .
یه یک ساعتی تو دستگاه بودم قبل از این که وارد دستگاه بشم تزریق انجام دادم زمانی هم که تو دستگاه بودم انواع صدا ها داشت مخم رو سوراخ می کرد خیلی برام جالبه که بدونم دلیل این صدا ها چیه و چه تاثیری روی عکس میذاره
وقتی که تو دستگاهی نباید حرکت کنی اما نمی دونم رو چه حسابیه که هر وقت میرم تو دستگاه بینیم ، سر رو صورتم میخواره و کلافم میکنه هم یخ کردم هم از گرما عرق کردم وقتی از دستگاه خواستم بلند شم وبیام بیرون خشک شده بودم سودابه کمکم کرد تا بلند شم بعد هم کلی ازم پذیرایی کرد
عکس ها هفته ی آینده آماده میشه
منتظرم تا هر چه زودتر تاریخ عملم مشخص شه تا به روال عادی زندگی برگردم
فردا تولدمه تولدم مبارک خدایا بهترین هدیه تولد رو از تو می خوام دوستت دارم

.jpg)
